هر چند وقت یکبار همه چیز انقدر برام پیچیده و نامفهوم میشه که احساس میکنم یواش یواش دارم خل میشم.در این شرایط خیلی چیز هارو نمیفهمم ، قدرت گیرایی ام به صفر میرسه و احساس میکنم هیچ نوع استعدادی از روز اول درون من وجود نداشته !اونوقت میشینم و تند و تند مینویسم ، سعی میکنم برنامه ریزی داشته باشم ، افکارمو مرتب میکنم ، جملات روشنفکرانه میخونم و میخوام که بفهمم .ولی در نهایت هر چی جلوتر میرم کمتر به نتیجه میرسم !!!!همیشه هم یادم میره که توجه کنم و ببینم که این وضعیت چند روز طول میکشه... .
من کمی شبیه بارانبوسم :
بارانبوس از غرق شدن میترسیدبنایر این هیچ وقت شنا نمیرفت ،
قایق سوار نمیشد ، حمام نمیکرد ، کنار حوض نمیرفت
شب و روز مینشست ، درهارو محکم میبست ، پنجره هارو کیپ میکرد
از وحشت میلرزید مبادا موجی از جایی بیاد تو و گریه میکرد .
یک روز انقدر گریه کرد که اتاق پر شد و آخر سر غرق شد.........!
| لینک |
میدونم باید بنویسم
ولی هیچ اتفاقی نمیفته
هیچ حرفی تو ذهنم نیست
ولی دلم نوشتن میخواد
پس مینویسم :(من نمیتونم چیزی بنویسم...!)
همین/
.....................................................................
این عکس خیلی غمگینم کرد
یک کودک درحال مرگ در اوگاندا بر اثر گرسنگی و یک مبلغ مذهبی

| لینک |
همیشه توی همه ی نوشته هاش این جمله یود :
<<تنها کسی که خوب مرا درک میکند ، یک روز زادگاه مرا ترک میکند .>>همیشه بهش میگفتم آخه دیوونه من کجا برم ؟ اصلا من کجا رو دارم که برم و اون هم میخندید . از اون خنده های ریز ریزش که فکر نکنم هیچوقت یادم بره !همیشه فکر میکردم نکنه همونجوری بشه که اون میگه و من یه روز برم و زادگاهشو ترک کنم......!ولی حالا اون رفت و زادگاه منو ترک کرد . یه جایی رفت اون دور دورا ،جایی که نه من فکرشو میکردم نه اون !دنیامون بر عکس شد ،همه چی بر عکس شد.اون رفت و این دفعه من بهش گفتم تنها کسی که خوب مرا درک میکند ، یک روز زادگاه مرا ترک میکند... .
خوش باشی عزیزم .
خاطره ها را قیچی میکنم هیچ میماند و تو
که هرگز در من چیده نمیشوی
زشت یا زیبا
خوب یا بد
تو هستی و تیغه های قیچی
که تو را صدا میزنندخاطره ها چیده میشوند و تو چیده نمیشوی
تو هیچگاه در من چیده نمیشوی...... .
| لینک |
تمامی تبریکات سال نو و عید دیدنی ها و روبوسی ها و آجیل خوردن ها با چند عدد اس ام اس به پایان رسید .
| لینک |
